انسانم آرزوست .........

دلنوشته ها ..... گاهاً مذهبی

حدود یکسالی میشه که نیستم . همه میپرسن نیستی !!!!! آره نبودم . درگیر خیلی اتفاقات تو زندگیم بودم . ازدواج کردم . با مردی از جنس ....... نمی دونم هنوز نمی دونم اسمش رو چی بزارم . دنیام فرق کرده . با همه خوبی و بدیش مهم اینه که من الان اینجام تو خونه خودم ........... خدایا بازم شکرت !!!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢ساعت۱٢:٢۱ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()

ترسم که شعر مزارم این شود:

" او هم جمال یوسف زهرا ندید و رفت."

بعضی وقتا شدیدا دلم براش تنگ میشه .

از اینکه نمیبینمش دلتنگم .... دلتنگ

+نوشته شده در یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ساعت۳:٠۱ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()

برای هر فرهنگ و مجموعه معرفتی ممکن است آفت‏هایی روی دهد که مانع رشد و بالندگی آن فرهنگ باشد.آسیب‏های فرهنگ مهدویّت، مواردی است که غفلت از آنها موجب سستی اعتقاد مردم و به ویژه جوانان نسبت به اصل وجود امام مهدی‏علیه السلام و یا ابعاد مختلف شناخت آن بزرگوار است و گاهی نیز سبب گرایش به افراد یا مجموعه‏های منحرف می‏گردد. بنابراین آشنایی با این آسیب‏ها، منتظرانِ آن امام بزرگ را از کجروی در اعتقاد و عمل حفظ خواهد کرد.ما در اینجا مهمترین آسیب‏های فرهنگ مهدویت را بطور خلاصه ذکر می کنیم :

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱ساعت٢:٥٥ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()

با نام رضا دلت مصفا گردد

درد و غم سینه ات مداوا گردد

گر رو بنهی به درگهش با اخلاص

هر عقده ز کار بسته ات وا گردد

+نوشته شده در پنجشنبه ٦ مهر ۱۳٩۱ساعت۳:۳٩ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()

عروسی دختر داییم بود . شب حنابندون بود آماده شدم و با خواهرم رفتیم , منم مثل بقیه خانوما خب آرایش کردم . البته نه در حد خفگیقهقهه .پوشیه زدم که چهرم مشخص نباشه . آخه حتی اگه کمم آرایش کنم خیلی عوض میشم .( خودمو تحویل نمی گیرم اینو همه میگنچشمک .) خلاصه رفتیم دم درشون که رسیدیم چون شلوغ بود سریع رفتم تو اما دیدم که همه با تعجب نگا میکنن . همه بعد از مراسم پرسیده بودن : اون خانوم عرب کی بود ؟وقتی فهمیدن من بودم کلی مسخرم کردن . ناراحت نشدم چون بنظر من همه چی اولش سخته بعد کم کم عادت میکنن . جالبه شب عروسی هم که رفتم سالن همه با تحسین نگام میکردن . یجور احساس غرور میکردم . خدا رو شکر کردم که این هدایت رو برام فرستاد . چند تا عروسی دیگه هم که رفتیم همینجور بود واسه خودم عادی شده اما اونایی که میدیدن منو , با یجور احترام باهام صحبت می کردن طوریکه خودم خندم میگرفت. وقتی خودم رو کنار جوونایی میدیدم که , خب , با صورتای جور واجور اومده بودن , مطمئنم این من بودم که احساس خوبی داشتم . خدایا شکرت لبخند

+نوشته شده در شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ساعت۱۱:٠٦ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()