منهاج

وبلاگی مذهبی

شب سوم محرم , حالم خیلی بد شده بود تمام بدنم درد می کرد . گلوم میسوخت . شدیداَ تشنه بودم . لبهام خشک شده بود و آب جواب تشنگی ام را نمی داد. نمی تونستم بنشینم . تو حسینیه هم که بودم نه میتونستم با کسی صحبت کنم ( یعنی حوصله شو نداشتم .)و نه میتونستم کمک کنم .چون توانش رو نداشتم .

اون شب فکر کردم ,به اینکه یه انسان بیمار تو یه سرزمین مثل کربلا چه حالی داره . تشنگی بیمار با تشنگی های دیگران  فرق داره . فکرش رو بکن , غصه ش هم با بقیه فرق داره , مثل دیگران توان نداره , مثل دیگران , نمی تونه بلند شه و از پدر غریبش دفاع کنه و این دردناکه , خیلی دردناکه .... و حالا به این فکر کن که این بیمار رو  سوار شتر لنگی کنند و مسافت زیادی راه ببرند . ( لعن الله قوم الظالمین ) کاش فکر کنیم ...فکر کنیم .... فقط یه کم .... بعد واسه خودمون روضه میخونیم ... بتنهایی میشیم روضه خون آقا ...

+نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت۳:٠۱ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()

هر سال از ده دوازده روز مونده به محرم تو خونمون ولوله ای میشد .همه فکر و ذکرمون میشد مراسم دهه محرم . از دو روز مونده به شروع مراسم با برادرم کتیبه ها و پرچم ها رو به درو دیوار میزدیم . وای که چه حال و هوایی بود . همسایه ها برای کمک کردن میومدن خونمون. فکر میکردن ما خسته میشیم اما اینطور نبود . هیچوقت یاد ندارم که از کارکردن تو این ده روز گله ای کرده باشیم .وای که چه روزایی بود...

هر شب بعد از تموم شدن روضه میرفتم تو اتاق بزرگه ( ما بهش میگیم اتاق پذیرایی) و یه نفس عمیق میکشیدم . چه عطری می پیچید تو فضا . با اونهمه جمعیت که میومدن اونجا اما بازم فضا عطرانگیز بود .تو اون ده روز اون اتاق یه جور دیگه میشد.

چند سال قبل برای حسینیه زمینی خریداری  شد و سال قبل یه طبقه اش ساخته شد . مراسم آقایون تو حسینیه بود .خانومها تو خونه ما بودن  و ما به این فکر میکردیم که سال دیگه (یعنی امسال) همینم نیست .

امسال وقتی شبها آماده میشم برم حسینیه دلم واسه خونمون میسوزه . واسه درودیوارش . واسه تک تک آجرهاش که هر سال صدای یا حسین میشنیدن .  امسال خونه ساکته ...خیلی ساکته . انگار ماتم گرفته . من تو این خونه فهمیدم که اشیا هم شعور دارن . اونا هم اهل بیت (ع) رو میشناسن .

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠ساعت۱:۳٧ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()

                                        السلام علیک یا قتیل العبرات

 

 

                                       امسال خونمون ساکته خیلی ساکت .....

                                         التماس دعا از همه دوستای خوبم

+نوشته شده در یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت۱٠:٤٧ ‎ق.ظتوسط زهرا | نظرات ()

وَ فَدَیناه بذِبح عَظیم

 

بازهم شب عرفه ...

این روزها دلم حال و هوای محرم داره .

نمی دونم ... هنوز هم بعد از این همه سال نمیدونم که چرا ؟

که چرا این روزها همش عطر حسین(ع) به مشامم میرسه ؟!!!

میگن ذکر یا حسین به دل آرامش میده . پس منم میگم :

یا حسین ...

                            یا حسین ....

                                                         یاحسین .....

+نوشته شده در شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ساعت٧:٤٢ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()

                 ویلُ لِکلِّ همَزة لمَزَة

وای بر هر عیب جوی مسخره کننده ای!!

سؤالی دارم:

"  کسی مهمان خانهء شما میشود. شما به بهترین شکل از او پذیرایی میکنید . اما وقتی از خانهء شما میرود, پیش دوستان و دیگرانی غیبت شما را میکند و شما را مسخره میکند . چه رفتاری با او میکنید ؟؟"

چند روز پیش همین مسئله برای خودم پیش اومد . واقعاً نمیدونم چی بگم...ناراحتناراحتناراحتناراحت

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠ساعت٩:۱۱ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()